نیلاینیلای، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

نیلای , ماه من

بدون عنوان

سلام نیلای من ،مامانی دایی محمد وخاله مینا شب جمعه با هم عقد کردن .مبارکککککککک خیلی خوش گذشت خیلی رقصیدیم خندیدیم با حال بود . تو هم خیلی وام نیناش ناش کردی .همه دنبالت بودن که بغلت کنن اخه خیلی دوست دارن نفسم .دایی محمد با کت وشلوار ماه شده بود خاله مینا که ناز بود نازتر شده بود الاهی 120 ساله شن کنار هم شاد باشن .امییییییین خیلی شلوغ شده بود تقریبآ همه امده بودن مامانجی فاطمه چه ذوقی داشت واسه پسرش نازیییییییییییی اصلآهممون خوشحال بودیم .دایی محمد و خاله مینا دختر عمو و پسر عمو هستن همه با هم اشنا بودیم خیلی خوب بوود همه وسط بودن فقط بابایی نرقصید به زور اوردنش وسط یه قر کوچولو داد و رفت ولی تادلت بخواد مامانی رقصید هاهاها اینقدر خسته ش...
19 شهريور 1390

بدون عنوان

سلام به دختر ماهم .عزیزم ببخشید که نتونستم بیام . مامانی واسه عمه جونی یه مشکل پیش امده بود رفتیم گنبد کاووس،خیلی با عجله رفتیم و برگشتیم . کوچولوی خیلی خوبی بودی . ناز نازم با شانی رفتیم .با خاله عزی شانی برگشتیم . عموحمیدم کلیییییییییییییی خوشحال شد وقتی دیدت اخه نتونسته بود از نزدیک ببیندت الااااااااااااااااااااااهی حالا یه خبر خوووب دایی محمد خاله مینا دارن همین هفته به امید خدا عقد میکنن فکرکنم یک سال نامزد بودن به هم میان مببببببببببارکشون باشه هوراااااااااااا خوشبخت باشن ،،، دخترم حالا یکم برات از خودت بگم ماشاالله بزرگ شدی عزیزکم دستتو به مبل میگیری وایمیستی به کمک مبل ... یه کوچولو راه میری برای مامان نی ناش ناش میکنی بیشتر حرف میز...
15 شهريور 1390

به خودت افتخار کن

  روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد میشد   در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد !   در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد !!! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان    مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم   در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر...
23 مرداد 1390

دکتر مهربون

سلام به دختر ماهم عزیزم امروز رفتیم پیش اقا دکتر مهربون که یک چکاپ بکنیم ببینم سالمی یا نه که خدا رو شکر سالم بودی عزییییزم اقا دکتر معاینت کرد به ضربان قلبتم گوش کرد چقدر این صدا برای من زیباست الاهی صد ساله شی.گوشاتم معاینه کرد گفت توپ توپی ماشاالله دختر نازم وزنتم بود٧٨٠٠ به دکتر گفتم خوب غذا نمیوری گفت اشکال نداره دخترت هنوز کوچولوی  زیاد نمیتونه بخوره قد یه نخودم کافیه الاااااااااااااااهی مامانش باید بخوره که شیر میدهههه ...
22 مرداد 1390

م

سلام دنیای من. امدم  یکم دخترم و نصیحت کنم خوب دیگه داری خانوم میشی  بایدبدونی که مامان بابا همیشه دوست دارن و همیشه نگرانتن عزیزم به هر کسی اعتماد نکن  دنیای ما بذرگترا با دنیای شما نی نی ها خیلی فرق میکنه تو دنیای ما همه مهربون نیستن همه راستگو نیستن همه خوب نیستن به همون اندازه که ادم خوب هست ادم بدم پیدا میشه دنیا بالا پایین زیاد داره ،خوب زندگی کن  عشقم. دلم میخواد همیشه خندون خوشحال و شاد باشی نبینم اون اشکاتو دخترم.طفلک مامانا که همیشه نگران بچه هاشونن .حالا میفهمم مامانجی چی میگفت . ...
22 مرداد 1390

بدون عنوان

سلام دخترکم .بلا خانو .ماشاالله به خانومم داری کم کم یاد میگیری که روی پاهات وایستی قشنگم با اون لبای خوشگلت چه صداهایی در میاری فدات شم ،نمیدونم چکار کنم وقتی بابایی داره رانندگی مبکنه خبلی اذیت میکنی دوست داری بغل بابا باشی ؛خطرناک مامانم . یه سوال دارم خانومی چرا اینقدر از صدتهای مهیب لذت میبری . وقتی بیداری شیطونکی وقتی خوابی یه فرشته معصوم ماشالله .دوست دارم قد ستاره های اسمون. ...
22 مرداد 1390